نوشته‌ها

لوموند، سرمقاله پنج شنبه 24 دسامبر 2015، ترجمه‌ی سعیده بوغیری، برگرفته از انسان شناسی و فرهنگ

این صحنه در کنگره ای مربوط به سال 2006 اتفاق افتاد که کارشناسان فضایی جهان در آن گرد هم آمده بودند: «سلام به تمامی حضار. اسم من الون ماسک است. پایه گذار اسپیس ایکس {SpaceX} هستم. تا پنج سال دیگر شما خواهید مرد!» این یک جوان 35 ساله با تی شرت و شلوار لی است که در کمال تعجب همگان، با این عبارات کوتاه، رشته سخن را به دست می گیرد. هیچ کس در سالن، حرفهای این جوان شوخ طبع که همه چیز را به مبارزه می طلبد، جدی نمی گیرد. انسان که به همین سادگی، سازنده موشک نمی شود. این کار به صرف زمان، هزینه سنگین و دسترسی به فناوری های پیچیده نیاز دارد. تصور عموم بر آن است که اگر خطری هم وجود داشته باشد، از جانب آسیا خواهد بود. ژاپن، هند و چین سرمایه گذاری انبوهی برای دسترسی مستقل به فضا انجام می دهند.

نه سال بعد، این جوان آشوبگر فضا به یکی از فعالان اصلی در این زمینه تبدیل می شود، فعالی که همچنان به ایجاد آشوب ادامه می دهد- همان طور که زمینه مربوط به اتومبیل را با خودروهای برقی تسلا زیروزبر می کند. او در همین سال 2013، با شکستن قیمت پرتاب و در مدارگذاری ماهواره ها تا حدود 30%،  وارد انحصار دوقطبی ای شد که شرکت اروپایی آریان اسپس {Arianespace} و پرتابگر روسی پروتون، آن را تشکیل می دادند. این رقابت که محرک نوعی دگرگونی پارادایم بود، به اسپیس ایکس اجازه داد پس از آریان اسپس، جایگاه دوم را به خود اختصاص دهد. اروپایی ها مجبور شدند به منظور ساخت موشکی ارزان تر و رقابتی تر، به سازماندهی دوباره خود بپردازند: آریان6 که در سال 2020 عملیاتی می شود.

Ingenuity-Awards-Elon-Musk-631.jpg__800x600_q85_crop

الون ماسک، پایه‌گذار SpaceX

الون ماسک که این نخستین موفقیت، هنوز خرسندی او را به خود معطوف نکرده بود، تصمیم گرفت با حمله به خودِ استنباط از پرتابگر، بر این شکاف در حیطه فناوری بیفزاید. او دوشنبه 21 دسامبر، شاهکار خود را به ثمر رساند: بازگرداندن نخستین طبقه موشک خود، فالکن 9 به زمین، پس از قراردادن 11 ماهواره مخابراتی در فضا. این موشک به صورت عمود و به آرامی بر روی پایه پرتاب خود در دماغه کاناورال {فلوریدا} فرود آمد. ابداع و رواج پرتابگرهای قابل استفاده مجدد، از لحاظ نظری گشاینده چشم اندازهای اقتصادی چشمگیری است. اما اثبات آن به آینده معطوف می شود، چرا که بسیاری در این قضیه تردید دارند و یاداور می شوند شاتل های آمریکایی نیز تا اندازه ای قابل بازیابی، اما بسیار هزینه بر بود.

الون ماسک اولین کسی نیست که به چنین شاهکاری دست یافته است. یک ماه پیش، جف بزوس، میلیاردر جوان آمریکایی دیگر، مدیر آمازون و بنیانگذار بلواوریجین توانست موشک خود، نیو شپرد را پس از یک پرواز زیرمداریِ بدون سرنشین، با موفقیت به زمین بنشاند. با اینهمه، موشک او کوچکتر، سبک تر و ضعیف تر بوده و برای ماموریت هایی به دوردستیِ فالکن 9 طراحی نشده است.

این دو اقدام جسورانه نشاندهنده جهش ژرف دنیای فضایی و ماهواره های موشکی است. {از این رو می توان گفت} باشگاه بسیار شاهانه ای که بیش از نیم قرن پیش توسط چند کشور بزرگِ دارنده دسترسی به فضا تشکیل شد، کامل شده است. امروز دیگر این حرفه ای های حیطه فضا نیستند که آهنگ کار را تعیین می کنند، بلکه استارت های سیلیکون والی یا غول های وب، که بازار جدیدی در آن می بینند، این کار را انجام می دهد. این امر از گردشگری فضایی گرفته تا شکل گیری صور فلکی ماهواره ای برای انتشار اینترنت در تمام کره زمین پیش می رود.

برخی از این کنشگران مانند فیس بوک یا گوگل، لوازم خاص چشمگیری در اختیار دارند. برخی دیگر مانند اسپیس ایکس از همان آغاز مورد حمایت ناسا و پنتاگون قرار داشته و با آنان قراردادهایی امضا می کنند. فوران این کنشگران جدید، جوشش زیادی در مجموعه صنایع هوا- فضا ایجاد می کند. اروپایی ها که تحت تاثیر این رقابت غریب قرار گرفته اند، به این موضوع پی برده اند و حول آریان گرد هم آمده اند تا موقعیت آن را به عنوان یک طلایه دار جهانی تقویت کنند. اما برای این کار همچنان به چه میزان زمان لازم است؟

این سوال مهمی است که می توان با کمی بسط دادنِ آن به جواب هایی رسید که امروزه در زیرگروه های جامعه شناسی علم ، اقتصاد علم و یا حتی تاریخ نگاری علمی در مورد آن بحث های مفصلی صورت می پذیرد.
بسط دادنِ این سوال می تواند به این صورت ادامه پیدا کند که : آیا ساخت رصدخانه های بزرگ به صرفه است ؟ آیا پروژه های چند ملیتی علمی ( پروژه هایی مانند سرن و … ) به صرفه هستند؟ آیا به صورت کلی علم کلان به صرفه است؟
این نوشته، تنها یک مقدمه ی کلی، بر این مبحث است.
و لازم به ذکر است که دلیل کوتاهی و خلاصه بودنش این است که به عنوان یک مطلب عمومی برای نشر در یک وب سایت نوشته شده است، مطمئنا می توان این مقاله را بسط داد و برای آن مثال ها و استدلال های بیشتری نیز یافت.
نکته ی دیگری که لازم است در همین ابتدا به آن اشاره کنم، این است که در این مقاله، منظور از صرفه ی اقتصادی، به صرفه بودن در یک نظام اقتصادی آزاد و تنها صرفه ی اقتصادی است! به همین علت، میتوان گفت که این مقاله ناظر به شرایط امروزِ علم کلان در امریکا و اروپا است و نمی تواند توجیحی برای صرفه ی سیاسی، معادلات قدرت در دوران جنگ سرد و موارد دیگر باشد. به عنوان مثال این مقاله درباره ی این که چرا پاکستان با بیش از 50 درصد جمعیت بی سواد، به دنبال ساخت موشک و ماهواره می باشد، نظری ندارد، این مقاله درباره ی برنامه های فضایی کره شمالی نظری ندارد. این مقاله درباره ی برنامه های فضایی شوروی در دوران جنگ سرد هم نظری ندارد. این مقاله درباره ی برنامه های فضایی آمریکا در دوران جنگ سرد هم نظری ندارد! این نوشته درباره ی علم دوستی یونانیان یا مسلمانان قرن چهارم هجری نیز هیچ چیزی نمی گوید. تمام این نوشته ناظر به وضعیت فعلی علم کلان، در کشورهایی با اقتصاد آزاد می باشد.

اما در ابتدا مایلم به جواب های اشتباهی که به این سوال داده می شود بپردازم :

میل به دانستن در انسان و حرف هایی از این دست.
راستش را بخواهید من می توانم ساعت ها در این زمینه سخنرانی کنم و درباره ی روح جستجوگر انسان و ذات سیری ناپذیر بشر برای کشف آسمان ها و اعماق اقیانوس ها و … حرف بزنم. اما چون احتمالا همه ی شما هم می توانید همین کار را بکنید ترجیح می دهم بدون توضیح اضافه در این مورد، فقط اشاره ای گذرا داشته باشم که در یک اقتصاد آزاد، برای این مفاهیم متافیزیکی غیر قابل اثبات، تا هنگامی که به نحوی به سرمایه تبدیل نشده اند، ارزشی قائل نیستیم.
البته من هم مثل شما دوست دارم که بشر اضافه ی پول هایش را خرج اکتشاف آسمان ها بکند، اما شاید عده ای هم باشند که دوست داشته باشند، همه ی بشریت از معجزه ی موتور هارلی – دیویدسون بهره مند شوند. لااقل در خانه ای که من در آن زندگی میکنم، برادرم موتور سیکلت را به روحیه ی علم جویی و … ترجیح می دهد، در یک نظام آزاد، نمی توان ترجیح عده ای که علم کلان باشد را به سایرین تحمیل کرد و بودجه ای معادل 2.7 درصد تولید ناخالص ملی ایالات متحده را تنها صرف فعالیت های پژوهشی کرد. مگر این که بتوان توجیح منطقی تری ( زمینی تری – غیر متافیزیکی تری ) برای آن پیدا کرد. و یا این که یک انقلاب اخلاقی بزرگ در نوع بشر صورت پذیرد که همه بتوانند بدون استدلال علم را به عنوان فعالیتی سودمند بپذیرند!

خوشه چینی فن آوری هایی که در زندگی روزمره کاربرد دارند از کنار پروژه های بزرگ علمی
شما هم می دانید که همین موبایلی که در دست دارید، سی سی دی دوربین اش اولین بار برای استفاده در رصدخانه ها ساخته شد؟ و یا مانیتورش برای استفاده در یک برنامه ی فضایی ساخته شد و امروزه به دست شما رسیده است؟
یا مثلا کفش کوه های شما، از همان فن آوری ای استفاده میکند که اولین بار در برنامه های آپولو از آن استفاده شد؟
نمونه های خیلی زیادی از این دست وجود دارند که من به آن ها می گویم دیدگاه خوشه چینی از مزرعه ی بزرگ علم کلان!
شاید واقعا بتوان نمونه های زیادی پیدا کرد که در آن ها یک تکنولوژی مصرفی از دل یک پروژه ی بزرگ علمی بیرون آمده باشد، اما واقعیت این است که اگر از نظر صرفه ی اقتصادی بخواهیم به آن نگاه کنیم، راه اندازی یک پروژه ی علم کلان برای آن که بخواهیم بعدا از قِبل آن یکی دو تا وسیله ی مصرفی هم بسازیم کار احمقانه ای است.
حتی اگر کسی نتواند درک کند که برای آموختن پیانو، نباید ویولون تمرین کرد! امروزه کارخانه های شرق آسیا به خوبی نشانمان دادند که پیشرفت تکنولوژی در یک کارخانه ی سازنده ی وسایل مصرفی بسیار بسیار سریع تر از تمامی آزمایشگاه های دانشگاهی و تحقیقاتی اتفاق می افتد. سرعت پیشرفت لوازم الکترونیکی، موبایل ها، تلویزیون ها و نمایشگرهای لمسی، میکروپروسسورها و تقریبا هر تکنولوژی مصرفی روزی که در دنیا وجود دارد، در کارخانه های ال جی و سامسونگ به طرز باور نکردنی ای ارزان و سریع است، سوپر سی سی دی تلسکوپ LBT تنها 9 مگاپیکسل است، اما فکر میکنم اکنون مدت زیادی است که کارخانه ی کنون مرز 9 مگاپیکسل را رد کرده است. (1)
با این که فکر میکنم این موضوع بسیار مهم است و باید بیشتر به آن پرداخت اما به همین یادآوری خلاصه وار اکتفا میکنم و می گذرم تا وارد بحث اصلی شوم.

پروژه سرن

پروژه سرن

بگذارید یک بار دیگر سوال اصلی را مرور کنیم : چرا بایستی سالانه میلیاردها دلار خرج برنامه های فضایی شود؟ چرا رصدخانه های بزرگی ساخته می شوند که هیچ سودآوری مستقیمی برای مردم ندارد؟ چرا بودجه های پژوهشی عظیمی صرف آشکارسازهای ذرات زیراتمی می شود درحالی که همچنان عده ای فقیر در خیابان های نیویورک وجود دارد؟
برای گرفتن جواب باید کمی به عقب برگردیم، دهه ی 1930 میلادی یکی از نقاط عطف برای یافتن این پاسخ است، در آن زمان، آمریکا دچار یک بحران اقتصادی عظیم شد، نه به این خاطر که مواد اولیه به آمریکا نمی رسید، نه به این خاطر که کارخانه ها نمی توانستند تولید جدید داشته باشند، بلکه به این دلیل که نظام اقتصادی بازار، آنقدر تولید کرده بود که بازار لبریز از تولیدات جدید بود و مردم دیگر نمی توانستند چیز جدیدی بخرند! عرضه بسیار بسیار زیادتر از تقاضا شده بود و مردم هم دیگر توان خرید بیشتر نداشتند. در این میان اقتصاد دانی به نام جان مینارد کینز راه حل را پیدا کرد، و روزولت هم راه حل او را پذیرفت :
دولت باید خرج خیلی بیشتری از درآمد داشته باشد، یعنی شغل جدید ایجاد کند، و با افزایش دستمزد تقاضا را بالا ببرد.
اما یک مشکل دیگر هم وجود داشت: اگر دولت کارهای سودمندی انجام می داد مثل تولید یک وسیله ی جدید، یا ساخت راه یا کارهایی از این دست، یعنی رسما وارد رقابت با بخش خصوصی شده بود، و باعث می شد که مشاغلی که در بخش خصوصی هستند و همین کارها را انجام می دهند، ضرر کنند و یا حتی از تعداد شاغلین آن ها کم شود و باز قدرت خرید مردم پایین می آمد. به همین دلیل دولت روزولت به سمت برنامه هایی روی آورد که هیچ ثمری نداشتند!
لشکرهایی از کارگرهای بیل به دست راه می افتادند و در سراسر ایالات متحده گودال می کندند و بعد دوباره آن را پر می کردند! تا دستمزدی بگیرند و بتوانند مازاد تولید نظام سرمایه داری را بخرند و اقتصاد از انجماد نجات پیدا کند.
کینز در کتابش می گوید: اگر وزارت خزانه داری، بطری های کهنه ای را پر از اسکناس می کرد، در عمق زیادی در معادن زغال سنگ متروک دفن می کرد، بعد معدن ها را از زباله های شهری پر می کرد و می سپرد به بخش خصوصی تا اسکناس ها را بیرون بیاورند، درآمد واقعی جامعه و همین طور سرمایه نقدی اش، احتمالا خیلی بیشتری از آنی که هست می شد.
اما مردم ناراحت بودند که چرا سرمایه های دولت ( که مستقیما از جیب مردم تامین می گردید ) صرف چنین کارهای خلاف عقلی می شود. اما به هر حال دولت ها برای بحران اضافه تولید فکری می کردند و تنها راه صرفِ مدوام پول هنگفتی برای تولیدات بی مصرف بود که خودشان جزئی از اضافه تولید نشوند! علم یکی از این کارهای خوب بی مصرف بود.
پولی که به دانشگاه ها داده می شد، پولی که به مراکز تحقیقاتی داده می شد، توسط عده ای از اساتید دانشگاه و پژوهشگران به چرخه ی مصرف بر می گشت و تبدیل به تقاضای بیشتر برای خرید اجناس می گشت، تولیدات دانشگاه ها هم به صورت مستقیم با هیچ تولیدی در بخش خصوصی تداخل نداشت، و اگر جایی هم تداخلی صورت می گرفت، دانشگاه با اسمِ ” این دیگر تبدیل به یک کالای بازاری شده است و دونِ شانِ پژوهشگرانی مثل ما است که به آن بپردازیم ” پایش را عقب می کشید، حالا دیگر کسی ناراحت نمی شد که چرا گودال می کنند و بعد دوباره پرش می کنند! اگر کسی سوالی می پرسید، می شد همان دو جوابی که در بالا به عناون پاسخ های اشتباه به این پرسش بیان کردم را به او گفت و راضی اش کرد، خلاصه حقوقی که به دانشمندان داده می شد، از شیر مادر هم حلال تر بود.
علم کلان به خاطر اتلاف عمدی بودجه شکل امروزی اش را به خود گرفت و همچنان هم همین کار را ادامه می دهد.

از مهم ترین نمونه هایی که می توان نام برد طرح SDI بود که در دولت ریگان انجام شد، طرحی که نام ” جنگ ستارگان ” را بر خودش گرفت. دولت در سال 1983 تصمیم گرفت که بک سپر فضایی برای محافظت از آمریکا بسازد! قراردادهای بزرگی با دانشگاه ها و آزمایشگاه ها بسته شد.
اما 2300 نفر از دانشمندان گزارش مفصلی با عنوان ” سفسطه ی جنگ ستارگان ” منتشر کردند و در آن سوگند خوردند که وجوه کلانی را که سازمان ابتکار دفاعی راهبردی مایل بود در تحقیقات دانشگاهی هزینه کند نه بخواهند نه بپذیرند.
اما این تعداد از دانشمندان حریف بودجه ی دولتی نشدند، اس دی آی گزارش کرد که بیش از 3000 درخواست از دانشگاهیان علاقه مند برای برنامه دفاع موشکی دریافت کرده است.
برنامه در طول دولت ریگان و بوش پدر ادامه یافت، دولت کلینتون نام برنامه را عوض کرد، اما همچنان بودجه اش بر جای خودش باقی بود، بوش پسر هم دوست داشت فضا را همچنان نظامی ببیند و برنامه را با اسم ” دفاع موشکی ملی ” ادامه داد.
از آغاز جنگ ستارگان در سال 1984 تا پایان سال 2000،تنها همین یک پروژه ی دفاع موشکی بیش از 60 میلیارد دلار هزینه برد. و نتیجه : دقیقا هیچ چیزی، به جز خروارها مقاله ی علمی بنجل که روی هم انبار شده اند.

برنامه های علمی کلان در ایالات متحده، همان کاری را انجام می دهند که قبایل مختلف در عربستان سعودی در قبال پول نفت انجام می دهند، پول نفت توسط پادشاه بین قبایل مختلف توزیع می شود و هر شخصی با توجه به قبیله ای که در آن عضو است پول دریافت می کند. کاری که در ایران توسط وزارت خانه ها و ادارات دولتی مختلف انجام می شود، پول نفت در برنامه ی بودجه بین وزارت خانه ها تقسیم می شود و سپس هر کسی، بسته به جایی که توانسته با رابطه ای خودش را به آنجا برساند از پول نفت بهره مند می گردد، در وزارت نفت بیشتر، و در سازمان حفاظت از محیط زیست کمتر! (2)
مهم این است که پول نفت، بدون احساس بیهودگی ، بین همه تقسیم شود تا قدرت خرید برای تولیدات نظام سرمایه داری وجود داشته باشد.
دولت های نئوکان و همین طور اقتصاددان های جدید روز به روز بر سر کار آمدند، ریگان، تاچر ، هایک و … و هم چنان نظام سرمایه داری احتیاج به جایی داشت تا بتواند بدون عذاب وجدان برای بحران اضافه تولید، پول خرج کند. (3)
البته این خرج کردن بیش از حد برای کارهایی که دست آوردِ مشخص قابل فروشی ندارند؛ در یک نظام سرمایه داری، موجب کسری بودجه می شود، کسری بودجه روز به روز بیشتر می شود، اگر از کینز می پرسیدند که بلاخره این کسری بودجه تا چه زمانی می تواند ادامه پیدا کند، او پاسخ معروفی داشت که آن را بیان می کرد : دیر یا زود همه رفتی اند! (4)

پانوشت ها :
1- به عنوان یک بحث تکمیلی و نیمه مرتبط با این موضوع پیشنهاد میکنم ” تقدم وجودی و تاریخی تکنولوژی بر علم ” نوشته ی دون اید و با ترجمه ی دکتر شاپور اعتماد را مطالعه کنید. لینک

2- تصور میکنم این مثال که وزارت خانه ها و ادارات دولتی در ایران، به قبایل در عربستان سعودی تشبیه شده باشند را اولین بار در نوشته ای از دکتر ناصر کرمی خواندم، الان که کمی جستجو کردم نتوانستم اصل آن را پیدا کنم و حافظه ام بیشتر از این یاری نمی کند، ممنون می شوم اگر کسی توانست لینکی یا منبع مشخص تری پیدا کند، برایم ارسال نماید.

3- اگر به این مباحث علاقه مند هستید، پیشنهاد میکنم این مصاحبه دکتر یوسف اباذری با مهرنامه را بخوانید، جالب اینجاست که این گفتگو در فضای اینترنت با عنوان ” احمدی نژاد هایکی ترین دولت ایران است ” منتشر شد و مورد بحث قرار گرفت.
لینک

4- ایده ی این نوشته تماما از بخش ” مجتمع علمی – صنعتی ” از کتاب ” تاریخ علم مردم ” نوشته ی کیلفورد کانر با ترجمه ی حسن افشار گرفته شده است.
همان طور که چندین بار در جاهای مختلف این کتاب هم آمده است، این نگاه به علم، به هیچ وجه نباید با جانب داری از سوسیالیسم و یا حتی نقدر اقتصاد آزاد اشتباه گرفته شود، بلکه دقیقا تاریخ نگاری علم است، یعنی بیان آنچه اتفاق افتاده است بدون جانب داری از هیچ ایده الوژی خاصی.